ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 |
سلام.
اسمِ من فربد هست. متولد 2ی دِی 1367 خورشیدی (؟) هستم، که یعنی در لحظه ای که دارم این ها رو طلاکوب می کنم، 22 سال و نیم امه. قَدَم 178 سانتی میتِر یا چیزی تو این رِینجه؛ آخرین باری هم که خودم رو وزن کردم، 70 کیلو بودم.
موهام وِز-فِره، پوستم به نظرِ خودم نیمه روشن از جِنسِ ایرانی یه، و متاسفانه مدتی یه که به یک شکمِ دوست نداشتنی مبتلا هستم.
اوه راستی موجودی هستم کاملن عینکی!
عرض کنم که، در موردِ ظواهر حرف زدن، اصلن کارِ سختی نیست. بذارین معرفیِ ما بعد الظاهر رو بذارم واسه وقتی که تقاضاش بود؛ عرضه ی این یکی - به صورتِ بی خودی - انرژی می گیره؛ نمی صرفه.
خونسرد باشین...الآن ربطش می دم به کانونِ فیلم.
فرض کنین که کلی ما بعد الظاهرِ خودم رو هم، به صورتِ روانی - باوری - فلسفی - ارزشی - آرمانی - گرایشی معرفی کردم، و رسیدم به این نقطه که موضعِ خودم رو در موردِ کانونِ فیلم بگم. فرض کنین؛ رایگان.
و ادعا هم کردم که، خیلی زندگی ای دارم که "سعی" دارم "پُر" باشه؛ و اخیرن، شاید خیلی اخیرن، جهت گیری هام در انتخابِ "تَسک" ها، اقتصادی، آینده نگرانه، و بزرگ سالانه تر شده. (اوهو)
و متاسفانه، "کاملن" متاسفانه، مجبورم زمان و انرژی و وجودم رو بینِ برنامه ها، تقسیم کنم؛ که چون این سه تا محدودن، ناگزیر، ناگزیر، ناگزیر، مجبور به "انتخاب" می شم.
و این جاش مثلِ قهوه تلخ می شه...: باید از چیزهایی که دوست دارم بگذرم؛ دقت دارین؟ چیزهایی که "دوست دارم"، و برام ارزشمندن...
این می شه که دیگه تصمیم می گیرم انقدر تلاش نکنم که خودم رو به کلاسِ فیلم نامه نویسی برسونم، چون دلیلش ساده است: نمی رسم. انقدر از این "نمی رسم" ها تو زندگیِ فربد هست که بشه داستانِ بلندی درباره ی خواستن هاش و نرسیدن هاش نوشت، که شاید پرفروش هم دربیاد...بذارین اسم نبرم که دردترم نگیره...
خلاصه می خواستم بگم، اعلام کنم، که فعالیت های فربد* در کانونِ فیلم، قراره کمتر بشه...قراره "سعی" کنه در جلسه های پاییزی شرکت کنه، که احتمالِ زیاد چند-تا-در-میون می شه؛ قراره بازم اگه تونست نظر بده تو جمع های دایره ایِ کانون، قراره همچنان اعضاش رو دوست داشته باشه و تماشاشون کنه و به عنوان آدم هایی نه خیلی دور از آدم، تحسین شون کنه...قراره - متاسفانه - سعی کنه که بشه، ولو نه خیلی زود به زود، بلاگ رو چک کنه...قراره شاید، شاید، شاید، آرزوی اکران کردنِ خصوصیِ فیلم رو در کانون، ظرفِ این دو سال، با خودش و تمنایِ ارضاء نشده اش به گور نبره...
و مسلمن، قراره با کسایی که اون ها هم متقابلن دوست دارن فربد تو دنیاشون باقی بمونه، ارتباطش رو حفظ کنه. و این یکی از همه چیز برایِ من ارزشمند تره.
خلاصه. می خواستم بدونین موضعِ فربد رو. و اینکه دقیقن کدوم فربد رو.
هر چند (خیلی) بعید می دونم که کسی حوصله کنه و این پست رو کامل بخونه. ولی خب، بچه ی فربد وقتی فربد عمرش رو داد به زمین، احتمالن می گه که:
"پدرم همیشه می گفت: پسرم، خودت رو تا جایی که می تونی عرضه کن؛ چون اگه نکنی، با اضافه ای که برات می مونه، هیچ کاری نمی تونی بکنی."
.
.
.
پ.ن (*): حدس می زنم وجودِ کسایی تو کانون رو، که وقتی من از "فعالیت های فربد در کانون" حرف می زنم، بگن "کدوم فعالیت بابا؟!". واقعیت اینه که اونچنان هم بی انصاف نیستن: فعالیتِ من در کانون، در مقایسه با، امیدِ آینده دار، امیرحسینِ تحسین بر انگیز، شکوریِ سلامِ خدایان بر او باد، خانومِ محمدنژادِ خیلی عزیز، خانومِ بشیری، خانومِ وفاییِ به شدت قابلِ احترام، آقای پشت مشهدیِ مرموز و دوست داشتنی، آقای محیطِ پی گیر، آقای زین العابدینی مستقِم الروح، خانومِ قهاریِ نمادِ انرژی، خانومِ نعیمی و صادقانه همه ی اعضا، انصافن، و واقعن، ناچیز بوده. اون چه که مهمه، اینه که من به این موضوع واقفم، و به کسایی هم که این تفاوتِ اندازه ای رو باهاشون دارم، علاقه مند. لبخند.
اینکه ربطش به قهوه ی تلخ چی رو نفهمیدن
فکر می کردم وزنت بیشتر از هفتاد کیلو یه
حداقل ماهی یکبار به کانون یه سر بزن ببینیمت
این قشنگ ترین یادداشتی که تو این اواخر تو وبلاگ کانون خوندم
بسیار زیبا بود.
درود بر یکایک وز های گیسوانت ای گیسو وز وزی
شکور کچل
از هرچی پست خداحافظی مستقیم و غیر مستقیمه متنفرم........