ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 |
در نمط دوم از جلد چهارم «مدینه الفاضله» اثر بی بدیل شیخ فارابی آمده:
«و من الوصوف المدینه الفاضله انما کالسوسولیون و الچرکا حی فی الامن و الامان...»
(و از توصیفات مدینه ی فاضله این می باشد که همانا سوسول ها و چرک ها در کنار هم در امن و امان و آسایش زندگی می کنند...)
چه پارادوکسی؟!
یادش بخیر!چقدر زود می گذره...
Like
لبخندبرچهره مان ظاهرمیکنیم
کل الفبای عربی رو زدین متحول کردیناااا
خب از آقای توپ شکن و اون دو تن دیگه که تشخیصشون ندادمم میگرفتین.
چه قدر دلم تنگ شده واسه کانون و بچه هاش البته چندتایشونو چند روز پیش تو کانون دیدم... نمیدونم کار و زندگی و اهل وعیال مجالی می زاره سال دیگه به کانونمون برگردم با همون انرژی گذشته یا نه؟ ولی حتما برا دیدنتون بهتون سر میزنم...
عاباس آقا اگه میشه پستش کن.
همه روزای گره کور دوست داشتنی بود...شب قبل از ادبیات یادمه هنوز این لیوان کوچیکا برا قرص و نخریده بودم ساعت 8 راه افتادم رفتم داروخانه بیمارستان طالقانی که آدرس ناصرخسرو رو بهم داد خوب معلومه که جیگرشو نداشتم اون ساعت برم اونجا پس رفتم جمهوری که پر از لوازم پزشکی بود البته با عجله چون ساعت داشت 10 می شد و ممکن بود ببندن کلی جمهوری رو بالا پایین کردم تا یه جایی رو پیدا کردم که اقا نصف شبی عزم کرده بود حال اساسی به ما بده میگفت دونه ای 400 تومن، خوب گرون بود دست از پا درازتر ساعت 12 خوابگاه کوی بودم...یا خونه بزرگ بورژوای کانون(اشکانو می گم)خیلی باحال بود.فکر کنم برای بار 68ام و البته آخر بود که به بچه ها الویه دادم. اون روز ظرفا رو من شستمو علی محیط آب کشید یا برعکس. یادمه اون شب وقتی تو خوابگاه شکوریشون رفتم حموم،بار چهارمی که به سرم شامپو زدم تازه کف داد. چون حدود 2 هفته میشد که نرفته بودم حموم ادامه دارد...
خیلی ممنون آقا شکور...


خدایی اصن یادم نیست کی یه همچین عکسی گرفته شده....
لبخند ملیح زین ال ..از ناگفته ها میگه.....
از این عکس به بعد بچه ها خیلی تغییر کردن... جواد و زین ال که کلا کچل کردن... منم که دیگه اون موها رو ندارم ...
کلا ممنون آقا شکور برای بازیابی خاطره ها ...
قربون دایی
شکورم
عجب دورانی بود
شکورم