کانون فیلم و عکس دانشگاه شهید بهشتی
کانون فیلم و عکس دانشگاه شهید بهشتی

کانون فیلم و عکس دانشگاه شهید بهشتی

السوسولیون و الچرکا

در نمط دوم از جلد چهارم «مدینه الفاضله» اثر بی بدیل شیخ فارابی آمده:

«و من الوصوف المدینه الفاضله انما کالسوسولیون و الچرکا حی فی الامن و الامان...»

(و از توصیفات مدینه ی فاضله این می باشد که همانا سوسول ها و چرک ها در کنار هم در امن و امان و آسایش زندگی می کنند...)


نظرات 13 + ارسال نظر
فینی زاده چهارشنبه 28 تیر 1391 ساعت 16:06

چه پارادوکسی؟!

محبوبی چهارشنبه 28 تیر 1391 ساعت 19:03

آروین پارسا پنج‌شنبه 29 تیر 1391 ساعت 00:31

یادش بخیر!چقدر زود می گذره...

سباحق طلب پنج‌شنبه 29 تیر 1391 ساعت 12:00

جهان پنج‌شنبه 29 تیر 1391 ساعت 19:54

نیلوفر مردیها جمعه 30 تیر 1391 ساعت 22:18

Like

پیروزبخت شنبه 31 تیر 1391 ساعت 10:26

لبخندبرچهره مان ظاهرمیکنیم

زهرا شاهتوری شنبه 31 تیر 1391 ساعت 20:33

کل الفبای عربی رو زدین متحول کردینااااخب از آقای توپ شکن و اون دو تن دیگه که تشخیصشون ندادمم میگرفتین.

من منم جواد یکشنبه 1 مرداد 1391 ساعت 13:09

چه قدر دلم تنگ شده واسه کانون و بچه هاش البته چندتایشونو چند روز پیش تو کانون دیدم... نمیدونم کار و زندگی و اهل وعیال مجالی می زاره سال دیگه به کانونمون برگردم با همون انرژی گذشته یا نه؟ ولی حتما برا دیدنتون بهتون سر میزنم...
عاباس آقا اگه میشه پستش کن.

بازم منم جواد یکشنبه 1 مرداد 1391 ساعت 13:29

همه روزای گره کور دوست داشتنی بود...شب قبل از ادبیات یادمه هنوز این لیوان کوچیکا برا قرص و نخریده بودم ساعت 8 راه افتادم رفتم داروخانه بیمارستان طالقانی که آدرس ناصرخسرو رو بهم داد خوب معلومه که جیگرشو نداشتم اون ساعت برم اونجا پس رفتم جمهوری که پر از لوازم پزشکی بود البته با عجله چون ساعت داشت 10 می شد و ممکن بود ببندن کلی جمهوری رو بالا پایین کردم تا یه جایی رو پیدا کردم که اقا نصف شبی عزم کرده بود حال اساسی به ما بده میگفت دونه ای 400 تومن، خوب گرون بود دست از پا درازتر ساعت 12 خوابگاه کوی بودم...یا خونه بزرگ بورژوای کانون(اشکانو می گم)خیلی باحال بود.فکر کنم برای بار 68ام و البته آخر بود که به بچه ها الویه دادم. اون روز ظرفا رو من شستمو علی محیط آب کشید یا برعکس. یادمه اون شب وقتی تو خوابگاه شکوریشون رفتم حموم،بار چهارمی که به سرم شامپو زدم تازه کف داد. چون حدود 2 هفته میشد که نرفته بودم حموم ادامه دارد...

پ دوشنبه 2 مرداد 1391 ساعت 13:25

رامین چهارشنبه 4 مرداد 1391 ساعت 10:58

خیلی ممنون آقا شکور...
خدایی اصن یادم نیست کی یه همچین عکسی گرفته شده....
لبخند ملیح زین ال ..از ناگفته ها میگه.....
از این عکس به بعد بچه ها خیلی تغییر کردن... جواد و زین ال که کلا کچل کردن... منم که دیگه اون موها رو ندارم ...
کلا ممنون آقا شکور برای بازیابی خاطره ها ...

قربون دایی
شکورم

شکورم سه‌شنبه 13 آبان 1393 ساعت 18:28

عجب دورانی بود
شکورم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد